شهید بهزاد الیاسی

نام پدر : علی 

  تاریخ تولد : 24-8-1344شمسی

  محل تولد: کرج -هشتگرد 

 بسیجی -متاهل

دیدبان

  تاریخ شهادت :  13-1-1367شمسی 

  محل شهادت : ماووت-بیت المقدس4   

گلزار شهدا:فخرایران

 هشتگرد-البرز

گروه توپخانه 61 محرم

زیارت مزار شهید:


مدت زمان: 1 دقیقه 



















خاطره ای از شهید والا مقام بهزاد الیاسی

موضوع: فراق در هفده ما بعد 

راوی:رضاوطنی

چند روز بعد از عملیات کربلای ۵ دیدگاهی با اسکلت مرو در خاک عراق و دقیقا روبروی پتروشیمی بصره (ان سوی اروند رو د و مقابل جزایر بوارین ) با ارتفاع ۴۵ متر احداث شده بود و بعنوان اولین دیده بانی بودیم که این را تحویل گرفته و عملیاتی شده بود.

 در زمان فراغتبه تقویت استحکامات دیدگاه می پرداختیم و  روی تانکر اب گونی پر خاک می گذاشتیم تا ترکش کلوله تانکر اب را سوراخ نکند .  


هنوز چندی روزی از عملیات نگذشته بود که دشمن دست به پاتک سنگینی زد. اسم ما در بیسیم شاهد بود.

در هنگام پاتک دشمن سعی می کرد دیده بانی را از کار بیندازد چون دید ه بانی چشم منطقه و فرماندهی به شمار رفته و ضمن هدایت اتش منطقه اطلاعات مربوط به وضعیت خطوط جبهه تا عمق دشمن را به فرماندهی جهت تصمیم سازی گزارش می کرد.

پاتک سنگین دشمن از ابتدای صبح شروع شد بنده بالای دیدگاه بودم و برادر دانشجویی بنام کاهنی در داخل سنگر پای دکل بود

هوا و دید کاملا خوب بود شب قبل باران امده و تجهیزات مختلف نظامی ارتش بعثی کاملا برق می زد و به قول دیدبان ها لقمه ی چرب و نرمی در داخل و مناطق پشت پتروشیمی عراق مشاهده می کردم

 اتشبارهای ۱۳۰ میلیمتری و کاتیوشاها را به فرمان تطببق فرماندهی اتش اماده اتشباری شدند همزمان با چندین اتشبار اتش ها را هدایت می کردم بیسیم کاملا شلوغ بود . هم با اتشبارهای تیپ ۶۱ اتش ها را هدایت نموده و هم هواپیمای فانتوم خودی که پتروشیمی را بمباران می کردند گزارش وضعیت بمباران ها را می دادم 



لحظه ای شاهد اسایش نداشت چپ و راست دور بر دکل را هواپیماهای بعثی با بمب های خوشه ای بمباران کرده و انشباره سنگین و تانک های تی ۷۲ بعثی ها در صدد ان بودند تا دکل را هدف قرار داده و منهدم کنند بر اساس اطلاعات شنود قرارگاه ، صدام وارد پتروشیمی شده تا هدایت و فرماندهی پاتک ها را در میدان بعهده گیرد

مرحوم هاشمی رفسنجانی هم با دیگر فرماندهان در جبهه خودی فشار می اوردند تا پاتک دشمن را با شکست مواجه نمایند از زمین و اسمان( گلوله های زمینی و زمانی) اتش می بارید و بمب های خوشه ای زمین را شخم زده و انگار زمین در حال جوشیدن در اثر برخورد با بمب های خوشه ای بود

در حین اینکه مشغول هدایت اتش بودم خطوط خودی و دشمن و عقبه ها را دیده بانی و کنترل کرده و به فرماندهی تطبق گزارش می کرده در تطبیق اتش هم برادران خبره و باتجربه ای مانند برادر تسویه چی٬  و حاج اقا روح اللهی مستقر بودند.

و دایم از بنده می خواستن وضعیت جبهه را به فرماندهی گزارش نمایم.


سقوط بالگرد 


در حال جستجو و بررسی و دیده بانی منطقه بودم که ناگهان متوجه اجرای عملیات برادران هوانیروز با سه بالگرد ۲۱۴ شدم که خیلی نزدیک به زمین حرکت می کردند تا مورد هدف هواپیماهای میگ دشمن قرار نگیرند


 صحنه ی عجیبی رقم خورد. دشمن روی ستون ۵۰ متری پتروشیمی ، دیدگاه بتونی محکمی را احداث کرده و بر اساس گفته های مسولان دیده بانی ، توپ ضدهوایی ۵۷ م م نیز در بالای ان مستقر و دقیقا جاده اهواز خرمشهر را تا دهها کیلومتری تخت کنترل داشت و با دید بانی خطوط نزدیک را میزدند که احتمالا یکی از بالگردها با اتش ۵۷ یا در اثرنزدیکی به سطح زمین از طریق اصابت  ترکش ها درست روی جاده ای که دو طرف اب بود اتش گرفت و سقوط کرد و جاده را که دو طرف ان ماشین های زیادی درحرکت بودند را بست 

پتروشیمی عراق

با دوربین ۲۰ در ۱۲۰  که در دیدگاه نصب بود از بالای دکل ۴۵ متری صحنه را زیر نظر داشتم و وضعیت بالگردهای هوانیروز را دنبال می کردم .دو بالگرد همراه سعی داشتند به بالگرد اتش گرفته کمک نمایند. که یکی از انها روی زمین نزدیک ان بالگرد اتش گرفته نشست و خلبان ان را نجات داد و به عقب برگشتند.

 در این بین بخاطر اینکه بالگرد روی جاده افتاده و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود و از طرفی کاملا در زیر دید دیده بان برج پتروشیمی و توپ ضد هوایی ۵۷ میلیمتری مستقر در بالای ان قرارداشت با سرعت یکی از لودرهای که در اطراف مشغول کار بود با بیلش بالگرد منهدم شده را هول داده و داخل اب انداخت تا اتش خاموش گردیده و راه نیز باز شود.


سفر به ملکوت اعلی


سر دوربین رو به پایین بود و صحنه را نگاه می کردم و از طرفی نیروهای مخابرات اتشبارهایی که با ان ها کار می کردم از طریق بیسیم هم صدا میزدند شاهد شاهد و با شعار لا فتی الا علی اعلام اجرای اتش می کردند و چون روی پتروشیمی گلوله را تنظیم‌کرده بودم فرمان اتش به اختیار داده بودم و جواب می دادم ٬ لا سبف الا ذوالفقار .

در همین بین انگار به دقایق اخر حضور در دنیای پست مادی و رفتن به ملکوت اعلا نزدیک می شدم. در یک چشم بهم زدن گلوله توپ اتریشی (که حدود ۴۰ کیلومتر 

ا

برد داشت و ارتش بعث را به ان مجهز کرده بودند بطوریکه شب ها بصورت ستاره گلوله در هوا روشن بو‌د در نزدیک هدف بصورت قائم فرود امده و به هدف اصابت می کرد و گلوله سنگین و وحشنناکی هم داشت.) در نزدیکی دکل اصابت و ترکش ان وارد اطاقک دیده بانی شده و بعد از قطع شیلنگ ،  کار در شبی که روی دوربین نصب بود ترکش به قسمت چپ مخچه سرم اصابت کرد. در یک لحظه خون بر روی صورتم جاری و روی کف دیدگاه افتادم. به هر زحمتی بود لبه ی تخته تراورس دور دیدگاه را گرفتم و به سختی خودم را بصورت نیمه نشسته قرار داده و به اقای کاهنی و فکرکنم برادر نیکخو که در کنار دکل در حال خاک ریختن روی تانکر اب بودند گفتم: مجروح شدم مجروح شدم مرا نجات بدید.

ابتدا فکر کردند دارم شوخی میکنم چون از ارتفاع ۴۵ متری و فاصله بیش از بیست متری دکل تا سنگر استراحت و تانکر اب به سختی معلوم می شد که چه اتفاقی افتاده در ضمن اطاقک دکل سالم بود و بچه ها فکر نمی کردند که من مجروح باشم . من روی کف اطاقک افتادم و دیگر بیهوش شده و چیزی را نفهمیدم.انگار تمام زرق و برق زندگی مادی و مسایل دنیایی به اخر رسیده و وارد عالم دیگری شدم که اصلا قابل توصیف نمی باشد.

با جاری شدن خون تمام بدنم سیت شده و امکان بلند شدن برایم میسر نبود. اتشبارها هم از طریق بیسیم انقدر شاهد شاهد صدا زده بودند که کفرشان در امده بود. اصلا خبری از مجروح شدنم نداشتند و هیچ جواب را از بیسیم دریافت نمی کردند و معطل بودند و مانده بودند که چرا جوابی شنیده نمی شنوند.هرچه تلاش کردم که از جایم بلند شوم نتوانستم چون خون مثل فواره از سرم به بیرون می زد و بدنم هیچ حسی برای بلند شدن نداشت.

لحظاتی بعد بیهوش شدم. یک لحظه چشم باز کردم دیدم برادر(شهید) الیاسی که سمت معاونت دیده بانی را بعهده داشت امده بالای دکل و مرا صدا زد. اقای وطنی! اقا رضا٬ اقا رضا میتونی بری پایین دکل؟ گفتم: نه خدا حافظ من شهید شدم. ( نمی دانم برادر الیاسی برای سرکشی به دیدگاه امده بود یا بچه ها خبر داده بودند. (چون بعد از مدتی که از دوران نقاهتم گذشت و دوباره به جبهه باز گشتم ان بچه ها ماموریتشان تمام شده و با هم برخوردی نداشتیم تا قضیه را از انها سوال کنم.)


حالا ایشان می بایست چگونه مرا از بالای دکل ۴۵ متری  بدون داشتن پله مناسب به پایین بیاورد؟ سوالی بود که بنده در زمان مرخصی روی ان فکر می کردم و با خودم می گفتم اگر کسی در بالای دکل جراحت سختی بر داست و نتوانست به پایین دکل بیاید تکلیف چیست؟ بعد از برگشت از مرخصی این مساله با بچه های دیدبانی در میان گذاشته و گفتم در این شرایط جبهه کاتیوشا که حود سه متر طول داشت را به شکل برانکارد از طریق طناب و قر قره بنایی که  روی دکل جهت بالا و پایین بردن بیسیم ٬ کلمن اب و دوربین و ... اسفاده می کردیم مجروح را داخل جهبه قرار داده و با بستن طناب قرقره با دو طرف ان مجروح را به پایین بیاوریم و یا چهار گوشه پتو را حلقه زده و به شکل برانکارد مجروح را به پایین منتقل کنیم. این ها را مطرح کردم اما به مرحله اجرا در نیامده و عملیات کربلای ۵ اغاز گردید و فرصتی برای اجرای ان فراهم نشد.( قابل ذکر هست که که تا انموقع در صورت اصابت دکل با گلوله یا اطاقک منفجر شده و دیده بان شهید می شد و یا مجروحیت دیده بان طوری بود که خودش می توانست از دکل پایین بیاید و هنوز موردی پیش نیامده بود که دیده بانی مجروح گردیده و نتواند از دکل پایبن بیاید.)


برادر الیاسی طبق گفته ی برادر شادلو و دیگران با طناب قرقره ای که روی دکل نصب بود مرا به خودش بسته و از دکل پایین می اورد . بیان این عمل خیلی اسان هست اما کسیکه مجروح شده و بیهوش می شود چون خودش را می اندازد و مثل مرده می ماند که تحرکی ندارد جمع و جور کردن مجروح ٬ انهم در بالای دکل که فضای تنگی داشت کار هر کسی نبود اما برادر الیاسی این کار ایثارگرانه را کرد .البته زمان هم مهم بود چون سرم خونریزی داشت و طولانی شدن امداد و نحات منجر به شهادت بنده می شد.

نمی دانم چه مدت طول کشید و با چه کسی مرا از دکل پایین اورد. اما هر چند ساعت یکبار به هوش می امدم . بار اول در بیمارستان طالقانی ابادان به هوش امدم که پرستاران با هم احتمالا در چگونگی حمل بنده بگو مگو می کردند . بار دوم در هواپیمای حمل مجروح چشم باز کردم که مجروحان زیادی روی تخت خوابیده بودند. بار سوم در پشت اطاق رادیولوژی به هوش امدم که حدود ساعت هشت شب بود و تازه ترکش سرد شده و درد شدیدی بر من غالب و داد و بیداد می کردم که مسکن بزنید و ... . 

در اطاق سی سی یو بعد از عمل بمدت یک هفته ثانیه به ثانیه ساعت را نگاه می کردم تا صبح شود و اصلا خوابم نمی برد که مدتی که در بیمارستان بود مسائلش مفصل هست بماند برای بعد.


17 ماه بعد

اما بعد از هفده ما چه اتفاقی افتاد؟. در منطقه ی ماووت عراق احتمالا در اطراف ارتفاع گولان در عملیات بیت المقدس چهار بود که بعد از دوران نقاهت دوباره به عنوان پاسدار افتخاری به جبهه رفتم. چون ترکش به مخچه سمت چپ خورده بود سمت راست بدن سیستم عصبی اش مختل و ضعیف شده و دیگر امکان بالا رفتن از دکل و یا ارتفاع برایم امکان نداشت و در تطبیق فرماندهی اتش مشغول خدمت شدم

که در یکی از روزهای بهار سال ۱۳۶۷ احتمالا بعد از ظهری بود که اطلاع دادند برادر الیاسی که در مقام مسوول دیده بانی بود در دیدگاه ارتفاع قمیش بر اثر اثابت گلوله تانک به شهادت رسیده است. لازم به ذکر است که اکثر قریب به اتفاق دیدگاه ها بوسیله تانک به ویژه تی ۷۲ تهدید و مورد اصابت قرار می گرفت.


محل شهادت بهزاد الیاسی-دیدگاه قمیش

بالا خره لحظه های غم انگیز برای ما خاکیان فرا رسید امبولانس پیکر شهید والا مقام را به تطبیق اتش اورد هنگامی در عقب امبولانس را باز کردند پیکر شهید که قسمت بالای تنه اش با گلوله ی تانک پاره پاره شده بود را دیدیم بخاطر این که غم و اندوهی بر ما مستولی و فضای درد ناکی ایجاد شده بود با پیکر مطهر شهید والا مقام وداع نموده و الیاسی هم به اسمانها پرواز و به همرزمانش همچون شهیدان قمصری٫حاج مصطفی جراح و ... پیوست. و ما ماندیم و در فراغ یاران.

جنگ نیز به ماههای پایانی اش نزدیک می شد و شهداا رفتند و ما ماندیم. هر موقع در عالم معنا با شهدا خلوت می کنم انها از جهان لذت بخش ابدی و رزق و روزی در نزد پروردگارش می گویند و بنده ی رو سیاه در فراغ یاران می نالم و ضجه می زنم که از قافله ی شهدا جا ماند ه ام و خطاب به شهدا می گویم : خوشا به حال شما و بدا به حال ما. انشاالله در فرصتی مناسب تماس فوق سری با شهید الیاسی و پیام ایشان به خاکیان را خواهم نوشت .