سرداران آتش

یادواره شهدای توپخانه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

سرداران آتش

یادواره شهدای توپخانه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

سلام خوش آمدید
شهید سنگرگیر-هدایت الله(حسین)

شهید هدایت الله(حسین)سنگرگیر

  نام پدر :رشید

تاریخ تولد:6-9-1338شمسی

  محل تولد : تهران 

  تاریخ شهادت:30-10-1364شمسی

محل شهادت : جاده ابادان

گلزارشهدا: بهشت زهرا (س)

قطعه27 ردیف 19

تهران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو شهید از پی هم

 

 

آخرین اذان سید «سلام بر شهادت» بود

خاطره‌ زیر از زبان حجت‌الله ایروانی از رزمندگان گروه توپخانه 63 خاتم‌الانبیا(ص) است. ایروانی نویسنده کتاب «آتش به اختیار» نیز است و در گفت‌وگو با ما از دو همرزم شهیدش یوسف دایی ماسوله و حسین سنگرگیر می‌گوید:

 

 
یوسف دایی ماسوله معاون واحد دیده‌بانی بیشتر وقت‌ها پیشنماز ما بود. بچه‌ها هم به او اقتدا می‌کردند و نماز را حتی‌المقدور به جماعت اقامه می‌کردیم. اما یک روز هرچقدر به یوسف اصرار کردیم که جلو بایستد، زیر بار نرفت که نرفت. هرچه بیشتر اصرار می‌کردیم کمتر نتیجه می‌گرفتیم. به هر حال نماز را فرادی خواندیم. یوسف هم در گوشه‌ای از سنگر نمازش را خواند. گویا می‌خواست تنهایی با معبودش راز و نیاز کند. آن روز یوسف حال عجیبی داشت. چهره‌اش ملیح و بشاش بود و کمتر حرف می‌زد. 

 

 
ساعت حوالی 2/5 بعدازظهر بود که رسیدیم به پد5. آنجا یوسف به من گفت که همراه کاظم (کاظم بانان متقی که در عملیات کربلای یک به شهادت رسید) با «اساکره» که یک جور قایق‌های بزرگ و قوی بود، پل خیبری را بیاوریم به پد یک. خودش هم می‌خواست به پد یک برود و آنجا منتظر ما باشد. با دیدن حالت یوسف دلم نمی‌آمد که از او جدا شوم. به همین خاطر خواستم همراهش بروم. اما مخالفت کرد و گفت: نه! تو با کاظم برو من سر پد یک منتظرتان هستم فقط زود بیایید. 

 

 
به هرحال رفتیم و بعد از اتفاقاتی که افتاد، تا ساعت چهار عصر رفتیم پد یک. اما از یوسف خبری نبود. احتمال دادیم که جایی رفته باشد. حدود نیم ساعتی منتظرش ماندیم. اما باز خبری نشد. بالاتر از تقاطع پد مرکزی و پد یک معدن شنی بود که اطرف آن چند سنگر ساخته شده بود. فکر کردم شاید یوسف به خاطر آتش پراکنده توپخانه عراقی‌ها به آنجا رفته باشد. از کاظم خواستم سرچهارراه منتظر باشد و خودم به دنبالش رفتم. گوشه و کنار معدن را نگاه کردم، اما از یوسف خبری نبود. همان جا لودری بود که ظاهراً گلوله‌ای کنارش منفجر شده و همه جایش را ترکشی کرده بود. داشتم به سمت لودر می‌رفتم که کاظم صدایم کرد و گفت:‌حجت چی‌ شد؟ اگه یوسف اونجا نیست بیا بریم. من هم که از پیدا کردن یوسف ناامید شده بودم، برگشتم و همراه کاظم به طرف دیدگاه پد هشت رفتیم. 

 

 
اذان مغرب بود که خسته و کوفته به آنجا رسیدیم. بعد از ادای نماز، برادر حسین سنگرگیر آمد دنبالمان تا ما را عقب ببرد. حسین از بچه‌های زحمتکش و از دیده‌بانان قدیمی سپاه بود. اولین دیدار من با حسین سال 63 در پادگان ابوذر بود. آن موقع حسین مربی دیده‌بانی ما شد. بچه‌ای مومن، خاکی و متواضع بود. یادم است یک شب که در پادگان ابوذر بی‌خوابی به سرم زده بود، داشتم کتاب می‌خواندم. ساعت 2/5 شب متوجه صدایی شدم. از سوراخ در نگاه کردم، دیدم حسین مشغول نماز شب است. از همان موقع مهرش به دلم نشست. حسین تنها پسر خانواده و عصای دست پدرش بود. اسمش در شناسنامه هدایت بود، منتها به خاطر عشقش به اباعبدالله(ع)، نام حسین را برای خودش انتخاب کرده بود. حسین برای ما همانند پدری مهربان بود و همه بچه‌ها دور شمع وجودش پروانه‌وار می‌چرخیدند. در مواقع کار و تلاش آیه مبارکه فَاستَقِم کَما اُمِرت بر لبان حسین جاری بود. 

 

 
به هرحال آن شب قرار شد حسین ما را به عقب برگرداند. در راه که می‌آمدیم حال عجیبی داشت. هرچه از یوسف می‌پرسیدیم طفره می‌رفت. رسیدیم به موقعیت قائم. وارد موقعیت که شدیم، حسین گفت: «اسم حسینیه شهید یوسف دایی ماسوله!» یکدفعه به خودم آمدم و گفتم: «منظورت چیه؟» حسین گفت: «یوسف شهید شده.» عرق سردی تنم را گرفت. در عین ناباوری از ماشین پیاده شدم و به سنگر رفتم. داخل سنگر که شدم خشکم زد. صدای نوار قرآن بلند بود و هر کدام از بچه‌ها در گوشه‌ای زانوی غم بغل گرفته و بغض کرده بودند. پرچم سیاهی هم سردر سنگر نصب شده بود. جنازه یوسف را که دیدم، تازه متوجه دست راستش شدم. مشت شده بود. یوسف پشت همان لودر ترکشی کنار معدن افتاده بود. او از شدت درد و تشنگی آنقدر زمین را چنگ زده بود تا شهادت را با لبخندی که بر لبانش نقش بسته بود، در آغوش کشیده بود. 

 

 
بعد از شهادت یوسف، حسین مسئولیت واحد را بر عهده گرفت. چند روز بعد من و رمضان نقی‌زاده که از دیده‌بان‌های نمونه یگان بود و بعد از والفجر8 به شهادت رسید، رفتیم دیدگاه پد یک در جزیره مجنون. رمضان برایم تعریف کرد چند روز قبل از شهادت یوسف شنیدم که حسین به یوسف گفته بود: «یوسف تازگی‌ها خیلی با حال شدی! مثل اینکه میخوای پربزنی! اما بدون که اگه رفتی من هم پشت سرت میام.» همان روزی که حسین این حرف را به یوسف گفت، او شهید شد. حسین هم دقیقاً 17 روز بعد از یوسف پرزد و به شهادت رسید. 

 

 

 

نظرات (۱)

منهم مفتخرم نیروی دیده بانی سنگرگیربودم ودرپدیک بااین شهیدبرای رفتن روی دکل اماده شدم پله اول ودوم رابالارفتم پایم راگرفت وگفت سعیدجان دکل سنگین میشوددکل بسیار محکم وتوپی بودخودمان ان رابسته بودیم حسین وفیاضی ونیکوپندارومن برای کاررفتیم دکل دوطبقه بودزیردکل سنگر دیده بانی بوددقیقاروبروی اورژانس خط مقدم بالای دکل سه دیده بان بودنددرطبقه زیرین دودیده بان تیپ ۶۳خاتم بادور بین ۱۲۰وشهیدححت رفیعی بالای دکل من به دکل رسیدم داد زدم حجت من بیام بالاتوبیایی پایین گفت چکاربامن داری خو دت بیابالادرهمین حرفهاصدای شلیک توپ شنیدیم چیزی نگذ شت توپ به پهلوی دکل خوردمن پله اول ودوم رلبرداشتم حسین سنگرگیرپایم راگرفت وگفت سعیددکل سنگین میشود والان بایدبرویم داخل سنگراگردیدبانش تصیحات بدهدگلوله بعدی وسط دکل است من وفیاضی ونیکوپنداررابردداخل سنگر ۵ثانیه نگذشت گلوله بعدی وسط چهارپایه دکل نشست ودکل به ان قدرت راکامل خم کرددودواتش درداخل سنگرشدیدشد دیگرچشم چشم رانمیدیدحسین گفت بچه هاسالمیدگفتیم اره چندلحطه طول نکشیدصدای ناله بگوشمان رسیدرفتیم بیرون دیدیم هرسه دیده بان ازدکل به بیرون باموج انفجارشدیدگلوله توپ ۱۲۲پرت شده اندبالای سرشهیدحجت رفیعی رفتیم دیدیم تنام بدنش بی اختیارخیس است وبشدت میلرزدحسن فیاضی که معاون حسین فرمانده دیده بانی بودگفت ازسرصورت دید ه بانهای ۶۳خاتم بشدت خون میایدمحسن نیکوپندارسریع تویوتا کناردکل راروشن کردهرسه رادرتویوتاانداخت وباحسن فیاضی به اورژانس خط که سمت چپمان بودبردندوبعدازنیم ساعت ا مدندوگفتنددودیده بان خاتم شهیدوحجت رابه اورژانس عقبه انتقال دادند((اینجایش شنیدنی است به حسین گفتم حسین توجلوی شهادت مراگرفتی ونگذاشتی پیش حجت بروم گفت سعیدجون مگرحجت شهیدشدشایدتوهم شهیدنمیشدی گریه کردم ومرابرلدرانه به اغوش کشیدگفت خدابمن رحم کردتوبال ی دکل نرسیدی ولی اگرشهیدمیشدی جواب باباتوچی میدادم توبرادرت شهیدشده واویلای عالم نصیبم میشد))😄همیشه بحال ان لحظه غبطه میخورم حسین خیلی مرادوست داشت چونکه ازبچه محل ماهمسرگرفته بودوهمیشه بامن به مرخصی میامدومیگفت سعیدجون مرابردرب خانه عیال خانم شیخی برسان وبرگردازبسکه این نازنین محجوب بودمن همیشه به یاد این اسطوره ارامش وادب وایثارواخلاص ومتخصص ومهربان وکاربلدهستم انچنان مرادوست داشت که بچه های واحدحسو دی میکردندواونهم جواب میدادسعیدبچه محل عیال است و ازهنه شمابهم نزدیکتراست انموقعی هم که به دیده بانی ۶۳ خا تم رفت من به تیپ اطلاعات عملیات حررفته بودم وهمیشه د ل نگرانش بودم که باشهادتش تمام ارامش من رابهم ریخت حسین جان توبمن قول شفاعت داده ای حاشابه ارامش وکرمت اگردست سعیدت رانگیری یادت همیشه تالحظه مرگم بامنه عز یزدلبندم روحت شادوراهت گرامی باد

سعیددارابی

●● دیده بان  ●●

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
سرداران آتش

"گاهی رنج و زحمتِ زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست. رنج سی ساله امام سجّاد علیه الصّلاة والسّلام و رنج چندین ساله زینب کبری علیهاسلام از این قبیل است. رنج بردند تا توانستند این خون را نگه بدارند. بعد از آن هم همه ائمّه علیهم السّلام تا دوران غیبت، این رنج را متحمّل شدند. امروز، ما چنین وظیفه‌ای داریم. البته شرایط امروز، با آن روز متفاوت است. امروز بحمداللَّه حکومت حق - یعنی حکومت شهیدان - قائم است. پس، ما وظایفی داریم."








طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات