شهید سید علی اصغر صائمین
نام پدر: سیدحسن

روبرو شهید سیداصغر صایمین

تنهای تنها _ دیدهبانی در سال ۱۳۶۱
هوای همدان، سرد و یخبندان بود. بچههای آموزشی که برای طی کردن دوره آموزش پاسداری به پادگان ابوذر در پای کوه الوند آمده بودند، لحظهشماری میکردند تا آموزش در این کوهپایه طوفانی تمام شود و زودتر به جبهه بروند.
مربی آموزشی ما یک تکاور ارتشی به نام آقای فرخی بود، میگفت: اگر با من همراهی کنید از تک تک شما تکاور میسازم. تکاوری که در گرما و سرما، در دشت و کوه در جنگل و مرداب و رودخانه و دریا، قواعد رزم را بلد باشد. خودش مربی تکاوران گارد شاهنشاهی پیش از انقلاب بود و ما یک گروه سی، چهل نفره، که سربازی هم نرفته بودیم.
مربی از میان ما یک جوان خوشسیما و تُپل ولی فرز و چابک را برگزید که کمک مربی شود. او هم سن و سال ما بود ولی در همه کار یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود و مربی به درستی او را شکار کرده بود. با این جوان با صفا و صمیمی طرح دوستی ریختم، اسمش علیاکبر صفائیان بود. وقتی خودمانیتر شدیم برایم تعریف کرد که: «قبل از شروع جنگ تحمیلی، برای بردن امکانات و غذا از طرف کمیته امداد امام به کردستان رفتم ولی گروهک کومله دستگیرم کرد. مسئول ما هادی خضریان بود از او خواستند که به امام فحش بدهد، نداد و سرش را سوراخ کردند و هادی زیر شکنجه شهید شد. مرا به زندان انداختند تا بیشتر اطلاعات بگیرند. حرف نمیزدم، شکنجه شدم. داخل یک اتاق بسته بی غذا و آب زندانیام کردند و داخل آن مار انداختند که بترسم و با آنان همکاری کنم امّا توانستم از آن جا از دستشان فرار کنم و مدتها در کوه و بیابان بودم، گرسنه و تشنه و تنها. خدا کمک کرد که زنده بمانم. وقتی جنگ شروع شد، تصمیم گرفتم یه سپاهی شوم و ...»
صفائیان آن چه را که مربی ما در قالب تئوری میگفت در کردستان تجربه کرده بود و بیدلیل نبود که از همه جلوتر بود، من هم عاشقش شدم.
🌠🌠🌠
پس از دو ماه آموزش سخت و سنگین، در زمستان سال ۵۹ به جبهه سرپلذهاب رفتم. پیش از هر کس دنبال علیاکبر صفائیان بودم. تا سرانجام پس از مقابله با پاتک زرهی دشمن در اردیبهشت سال ۶۰ در مسیر جاده سرپلذهاب به قصرشیرین، در تنگه قراویز و روی ارتفاع تپه تخم مرغی او را دیدم. شگفتزده شدم، بیشتر از دیدن او، حرکت و جابهجاییاش در روز شگفتزدهام کرد. جایی که ما در یک سنگر خزیده بودیم و حتّی برای قضای حاجت از آن دخمه بیرون نمیآمدیم، و در طول روز جنب نمیخوردیم.
او بیرون از سنگر، زیر دید عراقیها راه میرفت، پرسیدم: «علیاکبر فرمانده گروه تو کیست؟»
گفت: «من گروه و گروهان ندارم، دو نفریم که دیدهبانی میکنیم من و فرماندهام مَمّدگِره»
آوازه ممدگره در تمام جبهه میانی سرپلذهاب پیچیده بود، پرسیدم: «این ممد که میگویی چه جور آدمی است؟»
گفت: «به بیان نمیگنجد، باید با او زندگی کنی تا او را بشناسی»، این را گفت و رفت.
🌠🌠🌠
مدتی در خط پدافندی سرپلذهاب بودیم. فرمانده گروه ما حاج ستار ابراهیمی تأکید داشت «که اگر در طول روز از سنگر بیرون برویم، کمین لو میرود و دشمن میفهمد که ما نه یک تیپ که یک دسته هستیم.»
جنگ ما با دشمن یک نبرد یک طرفه بود. درست است که خط ما تا حدی برای دشمن ناپیدا بود، ولی با حجم آتش وسیع همه جا را میزد و سهم تپه ما در این آتشباری حداقل روزی چهل گلوله خمپاره و توپ بود. در عوض ما اجازه نداشتیم که حتی یک تیر شلیک کنیم و پاسخ دشمن را فقط دیدهبانی میداد. یعنی مَمّدگِره و علیاکبر صفائیان.
یک روز داخل سنگر از گرما کلافه بودم که کسی از جلو سنگر رد شد. از سنگر سر بیرون کشیدم و او را بهتر دیدم. یک دستگاه بیسیم روی کول انداخته بود و یک دوربین از گردنش آویزان بود. همه مشخصات ممدگره را داشت، چون غیر از او و شاگردش علیاکبر صفائیان، هیچ کس مجاز نبود در طول روز در جبهه میانی سرپلذهاب جابه جا شود. مشخصات او را به حاج ستار گفتم، گفت: «خود اوست». بیتحرکی و سنگرنشینی کلافهام کرده بود. دنبال فرصتی بودم تا علیاکبر صفائیان را ببینم و با واسطه او به ممدگره نزدیکتر شوم. امّا قبل از اینکه صفائیان را ببینم، خبر شهادت او را شنیدم.
🌠🌠🌠
پس از عقبنشینی عراق از اطراف سرپلذهاب و شهر قصرشیرین در چهارم خرداد سال ۱۳۶۱ در سپاه همدان بودم که شنیدم ممدگره به همدان آمده است. حرف غیرمنتظرهای بود. از آغاز جنگ تا آن روز کسی او را در پشت جبهه و شهر ندیده بود. حالا خبر آمدن او به شهر حتماً دلیل داشت، ردّش را گرفتم، گفتند: «دو، سه روز آمده بود و رفت.»
مسئولین سپاه را متقاعد کردم که به قصرشیرین بروم. وقتی به آن جا رسیدم مسئول محور، حاج مهدی بادامی گفت: «برادر حمیدزاده، با کار دیدهبانی و قبضه خمپاره آشنا هستی!؟»
گفتم: «آشنا نیستم امّا علاقهمندم یاد بگیرم، با کی باید کار کنم!؟»
گفت: «دیدهبان ممدگره است و قبضهچی علیاکبر سموات، سموات مدت زیادی است که مسئول قبضه است، باید کسی را جای او بگذارم.»
از این که با ممدگره کار میکردم، به وجد آمدم و گفتم: «کی باید شروع کنم؟»
گفت: «همین حالا»
با بادامی که خودش از شاگردان ممدگره بود پای قبضه خمپاره رفتیم. علیاکبر سموات ظرف ۱۵ دقیقه کار با خمپاره را گفت و رفت. دیپلم ریاضی داشتم و خیلی زود با جزییات کار آشنا شدم. از این که بالاخره پس از ماهها به ممدگره رسیده بودم، خدا را شکر کردم.
🌠🌠🌠
ممدگره روی تپهای به نام دیدگاه شهید صفائیان مستقر بود و پس از شهید صفائیان گروه جدیدی مثل جلال یونسی و سیدعلیاصغر صائمین را تربیت کرد. من با دو قبضه خمپاره ۱۲۰ میلیمتری به او آتش میدادم و قبضههای توپ دوربرد ارتش نیز تحت هدایت او بودند. دو ماه با ممدگره کار کردم و پاییز سال ۱۳۶۱ اعلام شد که بچههای شیراز جایگزین رزمندگان همدانی در جبهه قصرشیرین میشوند. همه به همدان برگشتیم. و تنها ممدگره آنجا ماند، تنهای تنها.
او نیروهای تازه وارد شیرازی را با موقعیت جبهه آشنا کرد و در ۱۳۶۱/۱۱/۲۷ به شهادت رسید، یک شهید بیسر.
شناسنامه خاطره
راوی: دکتر محمود حمیدزاده، مسئول قبضه خمپاره، از سپاه همدان
مکان و زمان وقوع خاطره: استان کرمانشاه، جبهه عمومی سرپلذهاب و قصرشیرین، ۱۳۵۹ - ۱۳۶۰ - ۱۳۶۱
مکان و زمان بیان خاطره: همدان باغ موزه دفاع مقدس، ۱۳۹۴/۰۵/۰۱
کتاب--------------------
بچههای مَمّدگِره
شهیدان سیدعلیاصغر صائمین و مَمّدگِره
سردار شهید حاج ستار ابراهیمی مشق سوّم _ دیدهبانی در سال ۱۳۶۰
پس از عقبنشینی دشمن از قصرشیرین، خطی به نام و به یاد حبیب مظاهری در سمت چپ جاده قصرشیرین به مرز خسروی نامگذاری شد و من یکی از فرماندهان این محور شدم. از اینکه با تمام خط پدافندی سر و کار داشتم راضی بودم. امّا یک گوشه دلم در حال و هوای دیدهبانی میتپید. گاهی به بهانه سرکشی به دیدگاه شهید علیاکبر صفائیان به استاد و معلّمم محمد منوچهری -مَمّدگِره- سر میزدم.
. من فرمانده او شده بودم ولی الفبای جنگ را در همه ابعاد از او یاد گرفتم. از سر تواضع و اخلاص خیلی احترام به من میگذاشت، و من او را «استاد اعظم» صدا میکردم.
محمدگره پس از شهادت علیاکبر صفائیان، نسل جدیدی از دیدهبانها را تربیت کرده بود که یکی از آنها برادر کوچک من -مجید- بود.
محمّدگره خاصترین رزمندهای بود که در جبهه قصرشیرین میشناختم. هیچکس نظم و انضباط او را نداشت. از بالای تپه و محل دیدگاه تا پایین تپه را به شکل پله چیده بود. هرگاه که یکی از این صدها گونی با آتش خمپاره پاره یا سوراخ میشد، خیلی سریع آن را عوض میکرد. و حتی جارو به دست میگرفت و گونیها را از نوک تا دامنه تپّه تمیز میکرد.
یک روز با سعید اسلامیان و مهدی روحانی به قصد سرکشی ۱۱ تپه از مقرّ محور حرکت کردیم. روی هر تپه، دهها رزمنده مستقر بودند امّا در تپه شهید صفائیان فقط ممّدگره و چند دیدهبان تازهکار از جمله مجید مستقر بودند. به جادهای که پشت تپه بود رسیدیم و از تویوتا پیاده شدیم.
سعید اسلامیان گفت: «ببین این بشر [ممدگره] با همه فرق دارد برای ما فرش قرمز انداخته و آماده میزبانی است.»
ارتفاع تپه کوتاه و حدود ۳۰۰ متر بود ولی قطار گونیهای پر از خاک از لب جاده تا بالای آن، خیلی به ارتفاع ابهت و هیبت داده بود. انگار که این گونیها با شاقول و ابزار بنایی چیده شدهاند. همه چهارگوش، به یک میزان تخت و کوبیده و به یک اندازه لب به لب هم، با یک حرکت مارپیچی که پا در حین صعود به بالا خسته نشود. وقتی بالای تپه رسیدیم ممدگره با اشاره به یکی از دیدهبانهای تازه وارد -حمید حسام- گفت که به قبضهچیها بگو مأموریت تمام.
حسام پرسید: «محمّدآقا، مسئول قبضه از نتیجه کار میپرسد». و ممّدگره با خونسردی گفت: «فقط انهدام خاکها»
بلافاصله از جعبهای که داخل سنگر جاسازی کرده بود، چند کمپوت آورد و باز کرد و جلویمان گذاشت و صحنه را خیلی عادی نشان داد. انگار که برای میزبانی ما کار دیدهبانی را تعطیل کرده است. با منش ممّدگره آشنا بودم میدانستم که موضوع به میهمانی و میزبانی ختم نمیشود. از روی کنجکاوی نوک دیدگاه نشستم و به سمت خط مقابل چشم گرداندم، سر جاده آسفالت قصرشیرین به خسروی، یک خودرو ایفای عراقی در حال سوختن بود با دوربین به اطراف ایفا نگاه کردم. چندین عراقی، گوشه و کنار افتاده بودند و تعدادی دیگر با حالت مجروح از کنار ایفا دور میشدند.
آنجا بود که فهمیدم ممدگره به خاطر اینکه کارش، رنگ غرور و ریا پیدا نکند، آتش روی ایفا را نصف و نیمه رها کرده بود و نمیخواست پیش ما، خودی نشان بدهند. آن روز مشق تازهای از معلم دیدهبانیم یاد گرفتم.
مدّتی بعد[۱۳۶۱/۱۱/۲۷]، ممّدگره در همین دیدگاه، در حین دیدهبانی سر از تنش جدا شد.
شناسنامه خاطره
راوی: محمدمهدی بادامی، فرمانده محور قصرشیرین سپاه همدان
مکان و زمان وقوع خاطره: استان کرمانشاه، جبهه عمومی قصرشیرین، محور شهید حبیب مظاهری، پاییز ۱۳۶۰
مکان و زمان بیان خاطره: همدان، باغ موزه دفاع مقدس ۱۳۹۴/۰۳/۲۳
کتاب---------------------
بچههای مَمّدگِره
شهیدان سیدعلیاصغر صائمین و محمدرضا منوچهری
دیدگاه شهید علیاکبر صفائیان، محور شهید حبیبالله مظاهری
جنگ یک ساله نشده بود که در مرداد ماه سال ۱۳۶۰ بعد از عضویت در سپاه به سرپلذهاب اعزام شدم.
آن روزها، روزهای غربت جبهه بود. نیروی چندانی نبود و حفظ و نگهداری یک جبهه مثل محور میانی سرپلذهاب، با چند گروه پانزده نفره بود که نوبتی از سرپلذهاب به زیر دامنه قله قراویز میرفتند و پس از دو شب سنگرنشینی غریبانه در رویارویی با یک تیپ عراقی با گروه پانزده نفره بعدی تعویض میشدند.
آن جبهه با آن گستردگی تنها یک دیدهبان داشت، محمد[رضا] منوچهری که بچههای همدان به خاطر اینکه خوب و دقیق گرای عراقیها را به قبضههای خمپارهها و توپخانه میداد «مَمّدگِره» صدایش میکردند.
شاگردی «مَمّدگِره» توفیقی بود که شامل حال هر کسی نمیشد. کار دیدهبانی تخصص و آموزش و شجاعت همراه با حوصله و صبر میخواست و همه اینها بدون اخلاص در عمل و توکل و سپردن کار به خدا پشیزی نمیارزید. و مَمّدگِره همه اینها را داشت و خدا روزی من کرد که شاگرد او باشم.
آموزش ۱۵ روزهای در پادگان ابوذر سرپلذهاب دیده بودم ولی آنچه که مَمّدگِره یادم داد، چیزی فراتر از جزوههای آموزشی و تئوریهای دیدهبانی بود.
پس از مدتی عراق از ارتفاعات مشرف به سرپلذهاب عقبنشینی کرد و خط به آن سوی شهر ویران شده قصرشیرین رسید. و باز ممّدگِره استاد بود و من و چند نفر دیگر شاگردِ او.
ممّدگِره، همه جور قبضه با ما کار میکرد از آتشبارهای سنگین و دوربرد توپخانه ۱۳۰ و ۱۵۵ میلیمتری ارتش تا قبضههای خمپاره ۱۲۰ و ۸۱ میلیمتری بچههای سپاه که مسئول موضعش احمد صابری بود.
چند روزی گذشت و مَمّدگِره برای مدتی عقب رفت تا بر گردد. کار دست من افتاد، دلهره داشتم و تازهکار بودم و مرددّ که از کدام هدف، کار دیدهبانی را شروع کنم. تک درخت خرمایی در حدّ فاصل ما و عراقیها بود. که البتّه فاصله آن به عراقیها نزدیکتر بود. فصل هم فصل رسیدن خرما بود و عراقیهای شکمو و متجاوز، میآمدند و از خرماها میچیدند و میرفتند و این کار هر روزشان بود. من از این همه پررویی و جسارت که روز روشن بیایند و گله گله مقابل چشمان ما از درخت بالا بروند و خرما بچینند، آشفته شدم و قصد کردم که خرما، زهرمارشان شود.
زدن درخت خرما و ثبت تیر روی آن به دلیل نزدیکی با آتشبارهای سنگین توپ و حتی خمپاره ۱۲۰ میلیمتری کار نتیجهبخشی نبود. به نظرم رسید که خمپاره ۶۰ میلیمتری قابل حمل و جابهجایی است و میتواند نقطهزنی کند. و از همه مهمتر خودم میتوانستم هم دیدهبان باشم و هم قبضهچی.
در سنگر دیدهبانی دو قبضه خمپاره ۶۰ داشتیم با مهمات زیاد که یادگار مَمّدگِره بود. آن روزها تا عراقیها بیایند با دقت چند گلوله خمپاره زدم تا بالاخره توانستم آخرین گلوله را پای درخت خرما ثبت کنم.
حالا لوله و گلوله و من، منتظر بودیم که گله عراقیهای شکمو برسند که رسیدند. هشت نفر بودند که خیلی بیخیال، انگار که به تفریح میروند، از تپه به سمت تک درخت خرما، سرازیر شدند. منتظر ماندم دو نفرشان از درخت بالا رفتند و بقیه پای درخت، خرماها را جمع میکردند. ضامن همه گلولهها را کشیدم و بسمالله گفتم و همزمان با هر دو قبضه شلیک کردم. تا ده، پانزده، خمپاره از دهانه لولهها خارج شد و عیششان را به هم زد. خمپارهها منفجر میشدند و عراقیها میافتادند.
شش نفر پای درخت هیچکدام سالم نماندند و آن دو نفر بالای درخت جرأت نمیکردند که از درخت پایین بیایند و قید کمک به دوستان زخمی را زده بودند و خیالشان راحت بود که ترکش از کف زمین به بالای درخت نمیرسد. امّا من دستبردار نبودم. باید با این دو نفر هم مثل بقیه تسویه حساب میکردم. دوربین کشیدم و کنار تک درخت تپه کوچکی را که به ارتفاع نخل، قد کشیده بود، دیدم. دستگیره یکی از قبضهها را کمی به طرف چپ چرخاندم و سه، چهار گلوله ... شلیک کردم. انفجار خمپاره روی تپه کوچک، دو عراقی ترسو را از ترکش بینصیب نگذاشت و آن دو هم کله پا شدند.
شناسنامه خاطره
راوی: جلال یونسی، دیدهبان، کادر رسمی سپاه پاسداران انقالب اسلامی همدان
مکان و زمان وقوع خاطره: استان کرمانشاه، محور جاده قصرشیرین به خسروی، مردادماه ۱۳۶۰
مکان و زمان بیان خاطره: استان همدان، باغ موزه دفاع مقدس ۱۳۹۳/۰۲/۰۸
کتاب--------------------
بچههای مَمّدگِره
شهیدان سیدعلیاصغر صائمین و محمدرضا منوچهری
قصرشیرین سال ۱۳۶۱
نزدیک ۴۵ روز بود که در جبهه سرپلذهاب بودیم. که سقف سنگرمان زیر انفجار مهیب گلوله سنگین توپ پایین آمد. گرد و خاک و بوی باروت و صدای ناله در هم آمیخت. انگار زنده به گور شده بودم. سنگ و گونیهای روی سقف سنگر مثل سنگ قبر روی سر و سینهام افتاده بود. پشت گوشم میسوخت. سه نفر بودیم که در آن سنگر زیر آوار مانده بودیم. من، غلامحسین احمدی و عباد ظفری.
غلامحسین احمدی خِر خِر میکرد. لحظاتی بعد گونی و سنگها و آهن روی سرمان را برداشتند. حالا احمدی به سختی نفس میکشید اما راه نفسش باز شد. او از ناحیه بینی ترکش خورده بود. عباد ظفری سالم بود چشمش که به قیافه خاک خورده من افتاد، داد زد: «میرزا، مُخش زده بیرون.»
خودم هم متعجب شدم. او سفیدی سرم را که ترکش شکافته بود میدید، اما خیلی عمقی نبود. پشت گوشم همچنان میسوخت و خون روی گردن و لباسم میریخت.
دیدهبان که محمدگره صدایش میکردند هم مثل من متعجب شد و سر عباد داد کشید که: «قیل و قال راه نینداز، یک زخم سادهس.»
امام ۱۰ _ دیدهبانی در سال ۱۳۶۰
اواخر اردیبهشت سال ۱۳۶۰ به عنوان فرمانده یک گروه ۲۴ نفره به سرپلذهاب اعزام شدیم، ناصر عبداللهی، رضا نوروزی، محمد فتحی، رمضانی، محمدیان، علی پرخو و مجید رستمی از اعضای این گروه بودند که بعدها به شهادت رسیدند. آن سالها جبهه میانی سرپلذهاب، به وسیله بچههای سپاه استان همدان اداره میشد و پشتیبانی خط، قلهای مشرف به جاده آسفالت سرپلذهاب - قصرشیرین به نام «قراویز» بود.
سال پیش -۱۳۵۹- وقتی به سرپلذهاب میآمدم، توصیف تنها دیدهبان جبهه میانی محمد[رضا] منوچهری را شنیده بودم ولی از نزدیک با او آشنا نبودم.
آن روز بعد از ظهر، سنگر به سنگر قله قراویز را چرخیدم و به بچههای گروه ۲۴ نفره سر زدم. سمت چپ قله، تک سنگر دیدهبانی محمد[رضا] منوچهری بود. که مستقیم زیر نظر فرمانده محور - علیرضا حاجیبابائی کار میکرد. یک پاسدار جوان با صورت گوشتی و تپل کنار محمد[رضا] منوچهری آموزش دیدهبانی میدید، اسمش علیاکبر صفائیان بود. کار خودشان را میکردند. محمد[رضا] منوچهری دیدهبانی را از ارتشیها یاد گرفته بود و اولین دیدهبان سپاه استان همدان در جبهه به حساب میآمد. به خاطر تسلط و مهارت بالایش در فنّ و هدایت آتش به مَمّدگِره[گرا] معروف شده بود.
آن روز بعد از ظهر عراق آتش شدید و متمرکزی روی قله قراویز ریخت و علیاکبر صفائیان از این آتش بینصیب نماند و دست و پایش ترکش خورد. روز بود و کسی نباید تا رسیدن شب جابهجا میشد. امّا مَمّدگِره در قید و بند این حرفها نبود. سرش را زیر بغل صفائیان برد و گفت: «پاشو بریم پایین»
پایینی که او میگفت، مسیر لخت و بیعارضه و زیر دید و تیر دشمن از نوک قله تا لب جاده بود. تازه آنجا هم خبری از ماشین برای انتقال مجروح نبود. باید شب میشد تا ماشین چراغ خاموش جلو بیاید و یا از آنجا تا سه کیلومتری را -شهرک المهدی- کشان کشان میبرد.
هر چه گفتم که اگر بروی چنین و چنان میشود گوشش بدهکار نبود، عزم کرده بود که شاگردش را - که بعدها مثل خود او به شهادت رسید - به بهداری برساند. نمیدانستم تحکّم کنم لذا از در استدلال وارد شدم و گفتم: «اگر شما بروی چه کسی دیدهبانی میکند!؟»
گفت: «خودِ تو»
و با دست به دو دستگاه بیسیم و چند برگ کاغذ اشاره کرد و گفت: «یکی از بیسیمها مربوط به آتشبارهای توپخانه ارتش است که شما با آن کاری نداری، بیسیم دوم برای ارتباط با قبضه خمپارهانداز شهرک است. با خمپاره کار کن!»
پرسیدم: «با چی!؟ من دیدهبانی بلد نیستم.»
گفت: «برگههای ثبت تیر خمپاره روی اهداف مقابل است هر کجا که خواستی و لازم داشتی آتش بریز.»
این را گفت و صفائیان را که رمق ایستادن نداشت، روی کول انداخت و از کوه سرازیر شد.
دم غروب دشمن دور جدید اجرای آتش را روی قراویز شروع کرد. به قدری دقیق میزد که ناله بچهها از توی سنگرها بلند بود اکثر آنها از من که دیدهبان شده بودم انتظار داشتند با آتش خمپاره جوابشان را بدهم. بیسیم شهرک المهدی را روشن کردم، جالب بود که همه مسئولین سپاه استان همدان از فرمانده -محمود شهبازی- تا بقیه کنار قبضه خمپاره ۱۲۰ میلیمتری بودند. آنها برای آمادهسازی عملیات پیش رو آمده بودند. علیرضا حاجیبابائی -مسئول محور جبهه میانی- جواب داد. گفتم: «میخواهم قدم بزنیم.» گفت: «بسمالله تا کجا؟»
کاغذهای ثبتی مَمّدگِره را با چشم مرور کردم. همه جا را با جزئیات ثبت تیر کرده بود. امّا من قله مشرف به قله قراویز را میخواستم که فکر میکردم دیدهبان عراقی از آنجا ما را میدید و زیر آتش گرفته بود. مَمّدگِره اسم این هدف را با کد «امام ۱۰» نوشته بود. به حاجیبابائی گفتم: «امام ۱۰ را آماده کن»
چهار، پنج دقیقه طول کشید تا حاجیبابائی زاویه خمپارهاش را روی قله بالای سرما ببندد. در این فاصله چند خمپاره کنار سنگر ما خورد و گرد و خاک داخل سنگر پیچید و من حسابی گیج شدم.
حاجیبابائی اللهاکبر داد و من «خمینی رهبر» گفتم، و اولین خمپاره فرستاده شد. امّا آتش دشمن مجال دیدن نمیداد. حاجیبابائی پرسید، چطور بود؟
گفتم: «یکی دیگر بیا، خیلی خوب بود» دومی را فرستاد و باز بدون اینکه ببینم. سومی، چهارمی را فرستاد. خواستم پنجمی را درخواست کنم که ترکش خمپاره دشمن کتفام را سوزاند. سنگر خراب شد و همه چیز به هم پیچید. مجید رستمی خاک و گونیها را کنار زد و تا از زیر آوار بیرون آمدم بیسیم حاجیبابائی داشت صدا میزد و میپرسید: «چطور بود؟»
گفتم: از این بهتر نمیشود، دو تا دیگر بفرست.
تا اینجا هیچ خمپارهای را ندیده بودم. امّا انگار روی دقت ثبت تیر مَمّدگِره همه خمپارهها روی قله و دیدگاه دشمن فرود آمده بود. چرا که ناگهان آتش دشمن قطع شد. اینجا بود که مجید رستمی بیسیم برداشت و خواست به حاجیبابائی بفهماند که من مجروح شدهام کد رمز بیسیم را نگاه کرد تا معادل کلمه مجروح را پیدا کند، گفت: «مظاهری دارد کتاب میخواند» یعنی که مجروح است. بیسیم را گرفتم و گفتم: «داد و قال نکن»، و به حاجیبابائی گفتم: «کتاب که هیچ، این که خواندهام دفترچه هم نیست.»
با اینکه تاریک شده بود و ترکش به ستون فقراتم خورده بود، نخواستم به عقب بر گردم، ماندم تا مَمّدگِره برگشت.
شناسنامه خاطره
راوی: جعفر مظاهری، دیدهبان مسئول محور جبهه میانی سرپلذهاب، از سپاه استان همدان
مکان و زمان وقوع خاطره: استان کرمانشاه، محور میانی جبهه سرپلذهاب، ارتفاع قراویز، اردیبهشت سال ۱۳۶۰
مکان و زمان بیان خاطره: همدان بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس، ۱۳۹۴/۰۴/۰۹
کتاب--------------------
بچههای مَمّدگِره
با گذشت یک سال از تهاجم عراق، جبههها تا حدی به ثبات رسیده و محمد[رضا] منوچهری -مَمّدگِره- به عنوان اولین دیدهبان تخصصی سپاه از پشتیبانی توپخانه ارتش بهرهمند شد و توانست چند دیدهبان را در عرصه عمل تربیت کند.
در این سال خط پدافندی تحت پوشش استان همدان دو جبهه سرپلذهاب و مهران بودند.
شهیدان سیدعلیاصغر صائمین و محمدرضا منوچهری
مزار شهید محمدرضا منوچهری (مَمّدگِره)
- چشمه محبت و معرفت در فضیلت زیارت عاشورا
دیدهبان شهید محمدرضا منوچهری معتقد بود اگر کسی با معرفت در خواندن زیارت عاشورا مداومت کند. در کشته شدن نیز به آقایش امام حسین علیهالسلام اقتدا خواهد کرد. هم چون او به شهادت خواهد رسید.
حاج حمید حسام از همرزمان او میگوید هر روز اوایل سحر با زمزمه زیبا و حزنانگیز او چشم بر قصرشیرین قهرمان باز میکردیم. اما وقتی نسبت به گفته محمد یقین پیدا کردیم که در بیمارستان اللهاکبر اسلامآباد بر پیکر بیسرش که خود مفسر زیارت عاشورا بود حاضر شدیم.
شهید محمدرضا(مَمّدگِره)